تبليغاتX
خنده های تلخ یک قطره

 

 

 

 

آورده اند که: هارون الرشید خوان طعامی برای بهلول فرستاد خادم خلیفه طعام نزد بهلول آورد و پیش او گذاشت و گفت این طعام مخصوص خلیفه است و برای تو فرستاده است تا بخوری و شکر نمائی ، بهلول آن طعام را پیش سگی که در آن خرابه بود گذاشت. خادم فریاد کشید : که چرا طعام خلیفه را پیش سگ گذاردی؟...بهلول گفت: دم مزن اگر سگ بشنود این طعام از خلیفه است، او هم نخواهد خورد!!!

 

دوستای عزیزم عکسهای ادامه مطلب رو هم ببینید

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:7 | لینک ثابت |

سلام دوستان عزیز این یک پست متفاوت شما موظفید به عنوان یک ایرانی این پست رو بخونید و نظراتتون روهم بنویسید:

 

خلیج فارس ایران که طبق اسناد تاریخی هزاران سال است در مالکیت سرزمین عشق و خون ، سرزمین لاله های آزاده ،

سرزمین شیرمردان حیدر مسلک است توسط اعراب بی غیرت و پست در سایت ها ازجمله سایت گوگل جعل عنوان شده و به خلیج عربی تبدیل شده است الان هزاران وبلاگ ایرانی در اعتراض به این اقدام مزدورانه عربهای کثیف و بی غیرت پستهائی رو در معرض دید بینندگان قرار داده اند تا به این روش به این اقدام احمقانه اونا اعتراض کرده باشند من خواهشم از شما اینه که با نظرات خودتون به عنوان یک ایرانی غیرتمند اعتراض خودتون اعلام کنید

 

زنده باد خلیج همیشه فارس

 

زنده باد ایران و ایرانی

 

نابود باد اعراب بی غیرت...

 

 

نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 15:5 | لینک ثابت |

شخصی که سابقه دوستی بابهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد چون آرد نمود بر الاغ خود بار نمود و چون نزدیک منزل بهلول رسید

اتفاقا خرش لنگ شد و به زمین افتاد آن شخص با سابقه دوستی که با بهلول داشت بهلول را صدا زد و در خواست نمود تا الاغش را به او بدهد و بارش را به منزل برساند ولی چون بهلول قبلا قسم خورده بود که الاغ را به کسی ندهد به ان مرد گفت: الاغ من نیست. اتفاقا صدای الاغ بلند شدو بنای عر عر کردن را گذارد آن مرد به بهلول گفت: الاغ تو در خانه است و می گوئی نیست؟...بهلول گفت: عجب دوست احمقی هستی! تو پنجاه سال با من رفیقی حرف مرا باور نداری ولی حرف الاغ که هیچ نمی فهمد را باور می نمائی؟.      

دوستان عزیز اینم چند تا عکس با حال در ادامه مطلب

 

 

 

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 15:38 | لینک ثابت |

 

دوستون دارم دوستای دوست داشتنی من

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 23:44 | لینک ثابت

در بلاد آذربايجان زرگري و نجاري با هم دوستي داشتندي . چنان اتفاق افتاد که کار ايشان تراجع گرفت[ کساد شد] و هر دو تنگدست شدند.  قراردادند [گذاشتند] که هردو سفري کنند. پس به طرف روم نهادند [رفتند] .  در کليسايي رسيدند و در آنجا بتان زرين ديدند .  با خود گفتند : مگر به حيلتي يکي از اين بتان بشکنيم و زرها را ببريم.

پس حيلتي کردند و نجار به هر موضعي که مي رسيد از چوب ، صورت خوب مي تراشيد و در عوض نان به طباخ مي داد و بدين وجه قوت مي ساختند[ غذا تهيه مي کردند] . تا به قسطنطنيه رسيدند  و خود را برصورت رهبانان ساخته بودند و لباس ايشان پوشيده ، بردرکليسايي معروف مجاور شدند .  مدتها رياضت و مجاهدت کردند، چنانکه خاص و عام آن ديار ايشان را مريد صادق گشتند و به انفاس ايشان تبرک نمودند ، تا وقتي که پادشاه آن طايفه را مهمي پيش آمد. ساکنان کليسا را طلب کرد تا از حضور ايشان مددي گيرد . ايشان برفتند و بتخانه را خالي گذاشتند . زرگر و نجار نرفتند و آن جماعت چون بر  ايشان اعتماد کرده بودند، ايشان را بگذاشتند.

درآن بتخانه بتي بود در مقدار پنجاه من زرخالص، چون فرصت يافتند ، آن بت را برون آوردند و در موضعي دور دفن کردند و به مقام [اقامتگاه] خويش بازآمدند .  بعد از چند روز اهل کليسا برسيدند و از غيبت بت بزرگ متأثرشدند و هرکس را تهمتي نهادند و به سبب زهد زرگر و نجار بر  ايشان گمان نبردند .  و لکن حکايت غايب شدن[ گم شدن] با ايشان باز گفتند . ايشان بسيارجزع کردند و گفتند: ما، دراول روز ديده بوديم که ما را در ميان شما ساکن نمي بايد شد، که شما در خدمت بت بسيار تقصير[ کوتاهي و سستي]  مي کرديد  و او را شبها و روزها خالي مي گذاشتيد[ تنها مي گذاشتيد] ،  مي گفتيم:" مبادا که آن بت از شما در خشم شود و به آسمان رود . عاقبت چنان بود[ شد] که ما گمان کرديم . " و آن ابلهان اين سخن را تصديق کردند. [ آن دو] بعد از آن اجازت سفر خواستند و گفتند که" از چندين قيل و قال در اين مقام باشيدن مروت نباشد"[ دراين موقعيت در اين مکان بودن، مروت نيست]، پس استعداد سفرساختند [وسايل سفر آماده کردند] و زاد راه مهيا کردند و برفتند و زرها ببردند.

چون به ديار اسلام رسيدند ، نجار زرگر را گفت: زر در عهده توست، غم خرج مي خور. [ مسئوليت زر و عهده داري خرج با توست]. مدتي زرگر بر طريق انصاف خرج مي کرد، بعد از آن ابليسي او را وسوسه کرد که " از اين زر يک نصف او را مسلم مي داري، و کسي ازحال شما نمي داند، باقي را منکر بايد شد ." پس زرگر زر را منکر شد .  نجار مردي عاقل بود، دانست که به زور و غضب آن زر به دست نيايد و حيلتي بايد انديشيد تا غرض [ هدف] به حصول انجامد[ به دست آيد].

پس در لطف و تودد[ دوستي و محبت] زيادت کرد و گفت: زرمحلي ندارد[ اهميت و ارزشي ندارد] و عاقل، دوست قديم آزموده را به عالمها زر نفروشد . " و مدتي به آن شيوه زندگاني مي کرد، حکايت و امثال مي آورد که دوستان آزموده به عمرها به دست نيايند؛ و پيوسته به وثاق زرگر رفتي و او را به خانه خود مهمان خواندي .

در اين مدت که با زرگر نفاق مي ورزيد ،  در سراي خود در زير زمين خانه اي ساخته بود و صورتي از چوب ،  مانند صورت زرگر، تراشيده و به شکل و لباس او رنگ کرده ، و دو خرس بچه را آورده بود و در مقابله آن صورت به زنجير بسته و ايشان را گرسنه مي داشت و هرروز دو پاره گوشت بر کتفهاي آن صورت بستي و زنجير بگشادي تا خرس بچگان از کتف آن صورت، گوشت مي ربودند.

پس روزي نجار، زرگر را دعوتي کرد و زرگر دو پسر داشت ، هر دو را برعقب با خود آورد . چون از طعام فارغ شدند، زرگر برفت و بچگان را همانجا بگذاشت . درودگر هر دو پسر او را بگرفت و در آن خانه که در زير زمين ساخته بود، محبوس کرد. چون روز به آخر رسيد و پسران زرگر باز نرسيدند، زرگر مضطرب شد و نزديک نجار آمد که فرزندان من کو؟ نجار گفت:" من چه دانم ، در عقب تو به خانه باز رفتند" ،  زرگر بسيار بطلبيد ، از پسران اثر نديد . جامه بدريد ، خاک بر سر کرد، به نزديک قاضي آمد، نجار را به قاضي برد و دعوي کرد .

گفت:" اي قاضي مسلمانان، هر دو پسران زرگر، خرس شده اند و جز عقل قاضي احتمال اين سخن نکند[ فقط قاضي مي تواند اين سخن را بپذيرد] که کمال قدرت حق، عز و علا داند، که بر همه جايز و  قادر است و اين نوع مستحيل نيست[ حيله نيست] که امتان پيشين مسخ شده اند . اگر در شريعت محمد رسول الله، يکي يا دو مسخ شوند چه عجب".

قاضي فرمود که " محال مگوي، در امت محمد صلي الله عليه و آله مسخ نيست، هيچ کس مسخ نشود ،  اما ديدن شرط باشد ." معارف و مشايخ جمع شدند. نجار دعوتي بساخت و قاضي را با آن ثقات ، بزرگان و زرگر در خانه زيرزمين برد، و آن صورت را که پنهان کرده بود، زرگر را به جاي او باز ايستانيد و مردمان قرار دادند[ قرار گذاشتند] که اگر خرس بچگان پسران او باشند ، پدر خود را از بيگانه باز دانند[مي شناسند] . همين که زرگر در مقام[جاي] آن صورت بايستاد، اضطراب و ميل خرس بچگان به جانب زرگر ظاهر شد و بيامدند و بر سر و کتف وي رفتند و خود را در وي مي ماليدند. مردمان گفتند: نجار صدق[ راست] مي گويد .  زرگر به حکم شفقت پدري از تلف فرزندان خايف شد[ او از مردن فرزندان ترسيد]، بيامد و نجار را به طرفي برد ، و در کنار گرفت و عذرها خواست و در گوش او گفت که والله که از آن زر نصيب تو باقي است، مي رسانم[ سهم ترا مي دهم] . نجار هم عذر قبول کرد که والله فرزندان تو به سلامتند، چون برساني زر، برسانم .  هر دو بر اين عهد آشتي کردند ، از دعوي بيزار شدند ، قاضي و معاريف را عذر خواستند و بدين حيلت نجار زر خود از زرگر بستد[ حق خود گرفت] .

آورده اند که:

 بازرگاني بود اندك مايه ، مي خواست سفري كند ، صد من آهن داشت در خانه دوستي بر سبيل وديعت نهاد و برفت ، چون باز آمد امين ، وديعت را بفروخته بود و بها خرج كرده ، بازرگان روزي به طلب آهن به نزديك او رفت ، مرد گفت : آهن تو در بيغوله خانه بنهاده بودم و احتياط تمام بكرده ، آنجا سوراخ موش بود ، تا من واقف شدم تمام بخورده بود . بازرگان جواب داد راست مي گويي موش آهن سخت دوست دارد ، و دل از آهن برداشت . گفت : امروز به خانه من مهمان باش . گفت : فردا باز آيم و چون به سر كوي رسيد ، پسري را از آن او ببرد و پنهان كرد ، چون بجستند و ندا در شهر دادند بازرگان گفت : من بازي ديدم كه كودكي را در هوا مي برد ، امين فرياد برداشت كه دروغ و محال چرا مي گويي ؟ باز كودكي را چون برگيرد ؟ بازرگان بخنديد و گفت : در شهري كه موش ، صد من آهن بتواند خورد ، بازي كودكي را به مقدار ده من برتواند گرفت . امين دانست كه حال چيست ؟ گفت : موش آهن نخورده است پسر باز ده و آهن بستان

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

آورده اند که:

شغالی خروسی را از پیر زنی گرفت آن پیرزن به عقب شغال

دویدو فریاد می زد به دادم برسید شغال خروس دو منی مرا

برد شغال پریشان با خود می گفت این زن چرا دروغ می گوید این

خروس این مقدار که این پیرزن می گوید نیستاز قضا روباهی

سر رسید و به شغال گفت : چرا متفکری؟ شغال ما وقع را

بیان نمود.روباه گفت: خروس را زمین بگذارتا من او را وزن نمایم

 چون شغال خروس را زمین گذارد روباه آن را برداشت و

فرار نمود و گفت به پیرزن بگو: به پای من این خروس را

سه من حساب نماید!!!

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 13:6 | لینک ثابت |

سلام دوستان عزیز بعد چند وقت دوباره خوشحالم که در خدمت

دوستای باوفائی مثل شما هستم در این چند وقت که من نبودم

واقعا ممنونم که اینقدر به من سرزدید و سراغم رو گرفتید ممنون از

این همه محبت شما امیدوارم که بتونم جبران کنم

راستی خبر دار که هستید آدرس وبلاگ تغییر کرده و از این به بعد

پستها ی جدیدو اینجا می ت.نید بخونید.

همتون رو دوست دارم

نوشته شده توسط محسن در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 18:15 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
با سلام به خدمت باز دید کنندگان محترم

باتشکر از حسن انتخاب شما لحظاتی خوش را در این وبلاگ برای شما آرزومندیم

شما می توانید دراین وبلاگ از شیرین ترین حکایتها و داستانها دیدن فرمائید

خواهشمندیم که با نظرات ارزنده خود مارا در مدیریت بهتر وبلاگ یاری نمائید

سبز باشید و پایدار

فهرست اصلی
پیوندها
شیرین ترین حکایات
رایحه وصال
درود بر فکه بر محل نزول ملائک
آمنه
امین (پس از باران)
سید امیرحسین مولانا
مریم
ستاره
حامد
سارا
باران پائیزی
الهه
ماشین زمان
الهام سرکانی
سمیه
آتوسا
مرجان
زیبا
پایگاه مقاومت انصارالامام
بارگاه عشق
عاشورائیان-قطعات زیبای ادبی
بر فراز الوند
چوری چغل
یک بود یکی نبود(علی خوش)
سپنتا (پاک و مقدس)
دخت هرمزگانی(بنگری)
سیب
میوندار
الهام(نقره یخی)
یلدا
محمد رضا (بیداری)
پسری در سکوت شب
مریم پائیزی
ساره جون
خویشتن فراموش شده
زیبا و فرزاد حسنی
هجوم
پژواک
صالح
:: قالب بلگفا ::
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط محسن محفوظ است.طراحی شده توسط محسن.

-
JavaScript Codes FREES.BLOGFA.COM

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دريافت کد فالگيري

FREES.COO.IR

JavaScript Codes